سلام عزیزان![]()
خوبین؟؟؟؟![]()
بالاخره اومدم تا به شایعات پایان بدم و جواب سوالاتونو بدم
تو این مدتی که نبودم سوالای عجیبی پرسیده بودین که
به چندتاش جواب می دم
سوال: ساشا جون هنوز زنده ای؟؟؟؟![]()
جواب: مگه قرار بود بمیرم؟؟![]()
سوال : نکنه در جریان شورش دستگیر شدین ؟؟؟؟ ، واسه همینه که آپ نمی کنین و ...![]()
جواب: نه عزیز من ، آپ نکردن من دلیل دیگه ای داشت و سرم شلوغ بود
سوال: خداوکیلی چندبار شکست عشق خوردی که اینقد ناله می کنی؟؟؟![]()
جواب: خدارو شکر من تا به امروز شکست عشقی نخوردم![]()
سوال: واقعا همه شعرا مال خودته یا ...؟؟؟؟![]()
جواب: پس می خواستی مال کی باشه؟؟![]()
و ...
-------------------------------------------------------------------
یه دو بیتی:
آسوده بخواب،بی صدا خواهم رفت
دنباله میا ، که در خفا خواهم رفت
بنویس که قلبم از جفا می ترسید
دنبال وفا پی خدا خواهم رفت
----------------------------------------------------------------------
یه ترانه:
توی تردید و دوراهی یا یه پیچ اشتباهی
من و تو نشسته بودیم توی چرخ بی پناهی
نه کسی کنار ما بود نه خطر از ما رها بود
نه صدای مهربونی توی اون دور و برا بود
دستتو دادی بدستم گفتی من کنارت هستم
من با اون دستای گرمت یاسو از چهره شکستم
دست بدست هم نشستیم دل به هیش کسی نبستیم
از غبار ترس و وحشت پا به پای هم گذشتیم
حالا خاطر تو هر دم می کنه منو مصمم
که بیام تو شهر چشمات بگم عاشق تو هستم
-----------------------------------------------------------------
یه غزل:
بد نیست بدانید دلم دلتنگست
فانوس دلم خموش و پایم لنگست
راهم پرِسنگ و بین ما فاصله ها
دانم که نه صد،هزار و صد فرسنگست
زنجیر زدند به پا ، که شاید نروم
خندید دلم ، بگفت درنگم ننگست
بگرفت دلم ، ازین هزاران رنگی
آنجا بروم که آسمان یکرنگست
در مخمصه ی زمانه می چرخم و باز
بر حادثه ای دگر خیالم تنگست
آرامش و راحتی نخواهم هرگز
آرامش من رها شدن در جنگست
از قوس عدم --- گذشته لایق شده ام
یک دل نه --- هزار و یک دل عاشق شده ام
بر روح و تنم نشان و زخمی بزدند
تا دشت تو را --- گل شقایق شده ام
شعر ترکی:
سنه بل باغلامیشام ، سنده اورک باغلا منه
دمیه م اول منی چون ، دردیمه باخ آغلا منه
یتیشیب آخیره عمریم گنه حسرتله دیه م
دوزلی بیر گول دوداغونان ، باشیوی یاغلا منه
معنی شعر ترکی:
من به تو و عشقت امید بسته ام ، تو نیز دل بر من عاشق ببند
نمی گویم از عشق من بمیر بلکه دردهایم را بببین و اشک هایت را بریز
به پایان عمرم چیزی نمانده و هنوز با حسرت این چنین می گویم
با لبهایت خنده ی نمکینی کن و موهایت را بخاطر من آرایش کن
سلام
بالاخره اومدم
سرم خیلی شلوغ بود ولی بازم بخاطر شما عزیزان اومدم و می خوام صدمین آپ
وبلاگمو امروز نمایش بدم
دلم می خواد این آپو به مولا و آقامون حضرت قائم (عج) تقدیم کنم
امیدوارم هرچند ناقابل اما مورد قبول و رضایت ایشان باشد.
*در گوشه تنهایی ام، زانوی غم دارم بغل
من را رهایی بایدم ، زان پیش برآید اجل
من را تو آرامم کنی ای راحت روح و دلم
بازآی و کام تلخ من،شیرین کن همچون عسل
بر گریه ام تدبیر کن تا خنده بازآید به لب
از بس ترا خواند دلم بی شک شدی ضرب المثل
من منتظر بنشسته ام تا کی سفر پایان کنی
آمد دگر جانم به لب، از بس که می گفت العجل
گر خرده گیرند طاعنان ، بر قصه دلدادگی
گویم نه تقصیر از منست،او دلستاندست از ازل
این خاطرات خوب و بد ، کز دل نوشتم با قلم
من دلسرایی گویم و دیگر کسان گویند غزل

وقتی گلم را باد چید
وقتی صدا خاموش شد
وقتی محبت گریه کرد
وقتی که ماهی خواب بود
گفتند می آید کسی
تا خار هستی برکند
چشمان من خوابش گرفت
افکار من پرواز کرد
دیدم به خواب خوش کسی
می آید از سوی خدا
ناگه جهان تغییر کرد
دیدم که گل ها وا شدند
دیدم سکوت هم داد زد
دیدم محبت خنده کرد
دیدم که ماهی خواب نیست
هر چیز دیدم ناب بود
افسوس رویاهای من
شیرین ولی یک خواب بود.
این آپ آخرین آپ بهاریمه و سه تا شعر از آخرین شعرامو که تازگیا
گفتم رو انتخاب کردم که شامل دو غزل و یه شعر نوهست و بدلیل
نزدیکی امتحانات نتونستم یکی ازغزل هارو کامل کنم و کمی ناقصه...
امیدوارم این آخرین آپ عمرم نباشه و خدا بهم فرصت بیشتری بده
تا در خدمت شما عزیزان باشم.

اولین غزل:
شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ
شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ
دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری
زد عشق- بر کمرم ، نازنین خداحافظ
قسم بچشم سیاهت ،که از مصیبت عشق
هنوز در به درم ، نازنین خداحافظ
دگر مرا چه غروری ، که جغد نامیمون
نشست روی سرم ، نازنین خداحافظ
ز دوریت همه ساعت ، بروی سیمایم
چکید اشک ترم ، نازنین خداحافظ
درم نمی زنی هرگز - مگر نمی دانی؟
همیشه چشم به درم، نازنین خداحافظ
برو - سفر بسلامت ، ولی به آمدنت
هنوز منتظرم ، نازنین خداحافظ

و یه شعر نو:
ببار باران، پس از مرگم
بر این تابوت بی احساس
بر این تابوت من در خود
که آرامست هر ساعت
نه می گرید،نه می سوزد،نه اندوهی به لب دارد
و من در اوج تنهایی
ندارم باور رفتن
گرفتند روی دست منرا و نالان می روند راهی
که بسپارند این تن را
به زیر خاک پاهاشان
ببار باران ، ببار اینک
گِلی کن خاک رویم را
که تا کس پا نیندازد ، به روی قلب چرکینم
ببار تا اشک تابوتم
بریزد روی سیمایم
گلان(گلها)شبنم دهند بر خاک
و عالم رنگ و رو گیرد
ببار باران بر آدم ها
ریاها را بشوی اینک
که بینم بعد از این رفتن
چه کس ریزد ز جان اشک و چه کس اشک ریا دارد.

و غزل دوم که یه کم ناقصه:
یار در روز ازل ، داد به دستم جامی
گفت در پیش تو بسیار نهفته ست دامی
باید از دام رها گردی و سر کش مشوی
که می عشق کند پخته مقام هر خامی
سرکشیدم ز می عشق که در جامم بود
روشن آمد به نگاهم همه نوع ابهامی
من همان دم که مسیحا نفسی بر من داد
گشتم آزاد ز بند هوس خودکامی
گفتم ای عشق بسوزان جگرم را زین پس
که درین بادیه هرگز نرسد ناکامی
گفت سوزنده ی من سوی بلا خواهد رفت
مبتلای تب ما هیچ ندارد نامی
هیچ وقت فکرشو نمی کردم اینجوری یکی بیاد و بهم تهمت بزنه و قلبمو بشکنه
واقعا که دنیای کثیفیه این دنیا![]()
ای خدا ممنون که تو هوامو داری و نمی ذاری پا در هوا باشم و تا آخر عمر شکر گزارتم![]()
دیگه برام مهم نیست که کی پشت سرم چی میگه و چیا دور و ورم اتفاق می افته
من دیگه به جز خدا به هیشکی نمی تونم اعتماد کنم
به قول یه شعر ترکی که میگه:
خوش باغیشلار بی جهان آننامین شخصی لره
قانمیه ن چوخ یاشییر، وای حالیما من قانیه م
که معنیش اینجوریه:
دنیا با آدمای نفهم ، خیلی سخاوتمندانه و مهربانه رفتار می کنه
و آدمای نفهم زیاد عمر می کنند پس وای به حال من که آدم فهمیده ای هستم
اینم دوتا غزل از خودم که هیچ جا نه خوندم و نه چاپش کردم:
دادم ودیعه قلبم ، گفتم که آن امانت
باشد بدستت ای یار، برآن مکن خیانت
دیدم چو پاره گشته ، قلبم ز بی وفایی
گفتم که شاید این دل، بر غم مکرده عادت
گفتم که ای نگارم ، این بود رسم یاری
قلبم زتو شکسته،جبران کن این خسارت
گفتا مرا رها کن ، شاید به خود رسی تو
ما دل به کس نبندیم،این را مبر ز یادت
امروز هم نوشتم ، با غم به روی کاغذ
دل کندن از تو دلبر ،باشد نه کار راحت
من را به غم سرشتی،کس غمخورت نباشد
روزی رسد که باشد، قلبت پر از ندامت
اینم از دومیش
روزی تو خواهی آیی، من را طلب نمایی
آنروز گشته این تن ، بر خاک کهربایی
آیی سر مزارم ، تا بخششت نمایم
از استخوان سردم ، دیگر رسد چه کاری
دل بر دلت نبندم ، بر بخت خود بخندم
از عشق تو گریزم ، هر چند دلربایی
عمریست در کمندم ،گویم که دل نبندم
از گفته های نغزم ، ماراست خنده هایی
آیی اگر به کویم ، دانی که من چه گویم
از روی زرد و اشکم ، بس نغمه ها سرایی
از روزگار تلخم ، بس قصه ها نوشتم
تا شایدش بخوانی ، دانی چه بی وفایی
بر خنده حسرت آرم، غم خوردنست کارم
دانم که دست آخر ، از غم رسم به جایی

مرغی شکسته بالم ، این درد را که داند
عمریست در خیالم، من را چه کس رهاند
از هر کسی بخواندم ، اما نگشت روشن
دیگر پس از زوالم ،از من چه کس بخواند




دیدم طلب نموده ز من هدیه ای دگر
گفتم برای تو باشد دو چشم و سر
گفتا که جان تو خواهم ،اگر دهی
گفتم فدای تو جانم ، بیا ببر

نازم به وجودی که وجودش همه جود است
از جود وجودش همه عالم به سجود است
گر سجده شکرش بدر آری نه عجب نیست
کز سجده شکرش همه را یکسره سود است
آهوی پا شکسته ، افتاده در فراتم
صیاد هدیه دادش ، از تیر خود براتم
شاید که تشنه بودن جرمست نزد صیاد
دیگر نمی خورم آب،تا حفظ شود حیاتم
بعد از تو حضور رنگ غیبت دارد
گل نکهتی از سرای غربت دارد
هر لاله که در دشت و دمن می روید
از سوز و غم تو بس حکایت دارد

سلام به همه عزیزان و دوستان گلم
تو این پست قصد ندارم آپ شدنمو به کسی بگم (می خوام بدونم کیا میان؟
)
از لحظه ی پیدایی ام ، تا آن دم شیدایی ام
بس فتنه ها برسر شد و برسر نشد پیدایی ام
از عشق خاکم ساختند ، ساغر در آن انداختند
روحی درآن بنواختند،زینسان چنین شیدایی ام
کردند ملائک سجده ام ،گفتم خدایا من که ام
گفتا که تو عشق منی ، من عاشق زیبایی ام
شیطان غرورش بیش بود ، او جنی بد کیش بود
بر من نکردش سجده ای در آن دم غوغایی ام
چون بر حقیقت کور شد ، از جنت لله دور شد
با مکر آمد اندرون ، تا بر کند پیدایی ام
گشتم ز حرفش دل فریب ، بر امر ربم ناشکیب
کردم گناه و معصیت ، من ماندم و رسوایی ام
گندم نشان اولین ،من را کشاندش بر زمین
من را زمینی منگرید ، از عرشم و بالایی ام
سلام عیدتون مبارک
امروز می خوام شعری که تازه تمومش کردمو براتون بذارم
خیلی دلم می خواست که تو این ایام از گل و بلبل و عشق و ... شعر بگم
ولی نتونستم
آخه تو این روزا خیلی دلم گرفته و از زمونه دل پری دارم و فقط این شعرو
تونستم بگم و پشت بندش یه غزل
امیدوارم خوشتون بیاد
نه آشیان نه پناهی نه غمخوری دارم
از این زمانه ی نامرد دل پری دارم
نوشته ام غزلی تار و پود آن نفرین
بیا بخوان و ببینش چه غرغری دارم
اینم پشت بندشه
نفرین به آنکه دلم را کمانه کرد
یکدم نشست و دمی ترک لانه کرد
نفرین به آنکه خدا را خدا ندید
اما به دل هوس عارفانه کرد
نفرین به بیخبر از عشق و عاشقی
گر عشق را نظری ابلهانه کرد
نفرین به آنکه مرا بی بهانه دید
بر این بهانه ی من او بهانه کرد
نفرین به خنده ی تلخی که هر نفس
بر تار و پود وجودم جوانه کرد
نفرین به سردی دستان خوشه چین
آندم که خوشه ی دل منرا نشانه کرد
نفرین به قلب سیاهی که با فریب
صد گونه جور به نام زمانه کرد
نفرین به صوت حزینی که از درون
آمد برون و غمم را ترانه کرد
نفرین به آنکه گرفت خنده را ز لب
من را به سوی غمستان روانه کرد
سلام
امروز می خوام با زبان شعر نامی که واسه اکثرتون غریبه و نا آشنا و شایدم
بی معنی و لوس و ... باشه رو توضیح بدم . (منظورم همون ساشاست)

کیست ساشا؟ عاشق دلسوخته
تیر فلک جان و تنش دوخته
خون تنش می چکد از دست و پا
بر لب او آیه ای از اشتیاق
باز صدا می زند و می چکد
خون ز تن و نام خدا را به حق
گرچه کسی همقدم او نبود
گرچه گلش خوشگل و خوشبو نبود
لیک ز اشک تر رویش بداد
آب بر آن غنچه ی پرپر شده
غنچه ی عشقی که پلاسید و مرد
حرمت آن، رهگذر از یاد برد
در پس بیت الحزن کوچکش
باقی اجساد تنش خاک خورد
کیست ساشا؟ سین و الف ، شین و آ
سین سیادت ، الف ازآن دوست
سیدی از آل حسین شهید
به چه عجب سین بزرگیست آن
با الف دوست چه خوش می شود
سید احد بنده ی تنها احد
شین نماینده فامیل وی
آن الف آخری هست اردبیل
شهر وی و شهر عزادار عشق
کیست ساشا؟ آنکه نیاسود و مرد
خاک تنش را به ستم باد برد
لیک به لطف غم ایام عشق
نغمه ی شیدایی او را به قضاها سپرد
به تنهایی بگو تنها ، که من تنهای تنهایم
اگر غمخوار من غم هست،بگو غمخوار غمهایم
اگر عاشق شدن جرمست و غم خوردن چو رسوایی
بگو از قول این مجرم ، که من رسوای رسوایم



